X
تبلیغات
رایتل

طعنه

دیروز بعد یک ماه استادمو دیدم.  از دیدنش خیلی خوشحال شدم.

با اینکه خیلی کم کاری کرده ولی دیدنش حس خوبی بهم میده.


چند ماهیه که سرش خیلی شلوغه، یعنی صبح زود میاد تا شب؛ بچه هاش به همچین وضعیتی عادت ندارن، قبلنا حتما ناهار و شام رو با هم بودن و یه وقتایی که من پیشش بودم میدیدم که حدودای ساعت دو و نیم بهش زنگ میزنن که دیگه بیا ناهار بخوریم (منتظرش بودن).

 دیروز که از کاراش و خونواده‌‌ ش پرسیدم گفت حسابی شاکی هستن، کوچیکه که بهم طعنه میزنه تو کارتو بیشتر از ما دوست داری


استاد

من از نوشته های وبلاگ سیگنال غم میگرفتم هرچند که گفته بود ناراحت نیست.

 چند روز پیش فک میکردم ممکنه همچین اتفاقی بیفته ولی این دو روز نه، خیال میکردم حل شده.


دیشب زود خوابیدم، حدودای ساعت دو و نیم بیدار شدم که آب بخورم، فک کردم تلگرامم چک کنم.

خیلی گریه کردم، بیشتر از وقتی که داشتم از خونه میومدم. گریه م نه برای رفتنش که برای حس ناراحتیش، برای غصه ش بود. 

من برای غریبه هایی که اصلا نمیشناسم غصه میخورم، اونکه دیگه استاد عزیز هست.



استاد هنوز از یادآوری اون حرف چهل سالگی بغض میکنم، لطفا لطفا گاهی گریه کن

استاد هر چی هست تحمل کن و محکم باش، میگذره

استاد خواستی برگرد گروه نخواستی برنگرد ولی حالت خوب باشه و مواظب خودت باش.


این آخریا رو با گریه مینوشتم ولی یادم اومد بگم کلمه ی استاد رو با لحن خودم بخونین خندم گرفت :)


لک لک

انیمیشن storks رو دیدم؛ بد نبود یه جورایی مث the boss baby بود.


وقتی بچه بودم مامانم نمیگفت چطو به دنیا اومدم یا اصلا به دنیا اومدم، میگفت از تو خیابون پیدات کردیم یا گذاشته بودنت دم در خونه مون

وقتی فهمیدم بچه چطوری به وجود میاد تا مدتها هم از خودم چندشم میشد هم از مامان بابام 

(البته هنوزم دوست ندارم بش فک کنم)


خوب شد این کارتونو دیدم و مطمئن شدم لک لکا بچه‌ها رو میارن


اگه دوست داشتین بگین شما چی فک میکردین و حستون بعد فهمیدن واقعیت چی بود.


تموم شد

چند ساعت آخر وحشتناک بود

راه افتادم

و گریه میکنم... 

خوابم نمیبره

از ساعت دو آماده ی خواب شدم، حدودای ساعت 3 سه ربع خوابیدم و از اون موقع بیدارم و منتظر خواب 


( تعداد کل: 144 )
   1       2       3       4       5       ...       29      >>